تبليغاتX
کربلای جبهه ها یادش بخیر


کربلای جبهه ها یادش بخیر

کربلای جبهه ها یادش بخیر

يكي از مناطقي كه چه در دوران صدر  اسلام و چه دورانهاي بعد داراي نقش مهم و سرنوشت ساز در تاريخ اسلام بوده است سرزمين يمن است . اين سرزمين به خاطر برخورداري از مسلماناني پاك و مخلص مخصوصا شيعيان ثابت قدم و بي نظير تا آنجا مورد توجه ائمه اطهار و بزرگان دين مبين اسلام قرار داشته كه در روايات متواتر و صحيح السند از شيعيان يمن و قيام آنها به عنوان طلايه داران هدايت و زمينه ساز قيام حضرت صاحب الزمان همراه با ايرانيان ذكر شده است .

اما متاسفانه چندي است به دنبال قيام شعيان يمن كه اكثرا در استان صعده اين كشور اقامت دارند ارتش يمن كه از حمايتهاي مادي و معنوي امريكا برخوردار است با شدت تمام و وحشيگريهاي كم نظير در حال قلع و قمع شيعيان و كشتار مردم اعم از زن و كودك و پير جوان است .

اين ارتش با محاصره اين استان كليه ارتباطهاي اين منطقه را با خارج قطع نموده و با تكرار اتهامات ساختگي حمايت از تروريسيم به رهبران شيعيان اين منطقه دهها تن از خاندان علامه بدرالدين حوثي كه از مشهورترين خاندان شيعه يمن به شمار ميروند را كشته يا به زندان انداخته  است و همچنين با بمباران سنگين هوائي  به همراه صهيونيستها و گروههاي وهابي سعي از ميان بردن شعيان اين منطقه را دارند.كسي حتي اگر كمي با روايات شيعه و علائم ظهور شيعيان يمن  اشنائي داشته باشد يقين خواهد كرد اين كشتار و حمله به تشيع در اين سرزمين نقشه اي  صهيونيستي در ادامه حركت صهيونيستها براي مقابله با موعود آخرالزمان است همان حركتي كه با ايجاد واقعه سپتامبر سياه و اعلام جنگ با مسلمين و با تصرف افغانستان و عراق و تخريب حرم عسكريين و تلاش براي تخريب بيت المقدس ادامه يافته

شيعيان ايا زمان آن نرسيده است براي پايان دادن به كشتار شيعيان فكري كرد.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 13:58 توسط آفتاب دل| |

 بوسه اي به گرمي تركش ، به داغي سوزش...
 از كمان دو ابرو بگويم ؛ كه پيوستگي اش را
مديون رد قناسه بود . . .
از تن و تانك و رد شني بر روي پيكر لاله ها . . . 
گر چه آنجا صداي گلوله هاي سربي فراوان بود 
ولي صداي بال فرشته ها را نيز قابل شنيدن بود !
كاش آنجا بودي و معراج شقايق ها را مي ديدي . . .
كاش آنجا بودي و سر بريدن  لاله ها مي ديدي اما
كسي براي ماندن نيامده بود !
كاش آنجا بودي شبهاي عمليات كه  خورشيد
حكمراني مي كرد ؛ را ميديدي  ! 
سخت است بخواهي از زيبايهاي دنيا  بگذري ، ولي
كاش آنجا بودي كه آنان از بهترين چيزي داشتند
گذشتند !
كاش آنجا بودي و ميديدي بازار گرم شفاعت را ،
كه ميگفتند  " حلالم كن برادر . . . "
كاش انجا بودي و از لحظه هاي تنهايي از ديدن
صحنه هاي " الهي العفو " لذت مبردي
كاش انچا بودي  و وقت غروب ميشد ميديدي  ؛ با
دلهايي شكسته  پر مي كشيدند تا علقمه و زمزمه   
 مي كردند : يا عباس(ع) . . .
و از هر تپش قلبشان : يا حسين (ع) . . .
برايت از گار خردل مي گويم ، از آن لحظه اي كه
نفس ديگر ياري نمي كرد و ريه ها بوي ملكوت مي
گرفت . . .
كاش انجا بودي  هواي شرجي كارون را با گاز
خردل و عامل خون و  ... حس ميكردي ، 
نه كاش  سرماي غرب تا مغز استخوانم ميرسيد اما
با گرماي لبخند همسنگرت تا عمق وجودت گرم ميشد
 ؛
چقدر دلت هواي رمل هاي فكه را كرده است؟
مگر ما را چه شده است پاهايمان به بند دنيا
گير كرده است و از آن همه زيبائي خبري نيست
راستي چقدر دلت هواي اروند را كرده ، هواي
غواص ها ، والفجر هشت ، هواي مين هاي والمري و
تله هاي خورشيدي و بدن هاي پاره پاره ، موج خون
درد . . .
كاش آنجا بودي  مجنون را ميديد ، ياد تنها
ترين جزيره عالم ،  تنهاترين جائي كه وجب به
وجب آن با موشك توپ و كاتيوشا شخم زده شد و با
خون شهيدان آبياري شد ياد هورها و ني ها . . .
چقدر زمزمه ها اينجا زياد است . . . 
ياد شهداي گردان تخريب  ، 
ياد اكبر جوادي ؛ بهمن كدخدائي يونس لطفي . . .
ياد گردان حبيب ابن مظاهر
گردان امام حسين  ،
و ياد فرمانده دليرش  اصغر قصاب 
وياد لشكر عاشورا پر از لاله هاي پرپر   . . .
ياد حميد و مهدي باكري و مرتضي ياغچيان و.....
و ياد نه ديگر بس است ،
يادها هجوم آورده اند و من نام  كسي را ديكر به
ياد ندارم. . .
كاش آنجا بودي براي کالاي جسمت خريداري داشتي
.. . .
كاش آنجا بودي كاش آنجا بودي كاش آنجا بودي
كاش آنجا بودي 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 23:34 توسط آفتاب دل| |

می خواهم خامه قلم را به سینه کاغذ آشنا کنم و نقشی از رخ آن زیبا را به این سینه سفید منقش کنم. امّا قلم را توانایی این کار نیست، کاغذ را تحمل این نقش نیست.

می خواهم امواج خروشان احساس را به مهار عقل در زندان تن محبوس کنم، امّا عقل را توان به بند کشیدن دل نیست.

چشمانم را می بندم، می خواهم تصویری از آن

جمال رعنای یار را در ذهن تصوّر کنم، اما تصویر آن جمال زیبا را کسی قادر به تصوّر نیست.

می خواهم مرغ اندیشه را از پرواز در آسمان سرخ رنگ عشق باز دارم اما او را هیچ قیدی قادر به مقیّد ساختن نیست. این آسمان خونین را از طیران این مرغ بازداشتن ثواب نیست.

قلم را دوباره به چرخش وا می دارم. امواج خیره سرِ احساس به ساحل اطمینان هجوم می آورند، آن یار رعنا، تمام قد عشق را به تماشا ایستاده است.

مرغ اندیشه به پرواز خویش ادامه می دهد، کاغذ از سیاهی قلم نقش می پذیرد، دل زبان گشوده که: ای نازنین دلبر، مرا همچو شبنم صبحگاهی پاک خواسته بودی و من روسیاه از نوک پا تا فرق سر به گناه آلوده گشتم، پس مرا ببخش.

ای دوست، تو از من خواسته بودی به عهد وفا کنم و به سویت بشتابم و من همان شاکر نادانی هستم پس مرا ببخش، ولی بدان من نیز روزی پاک بودم، قلبم هنوز از زنگار پاک بود. چشمانم هنوز بر رخی نگاه نکرده بود، دستانم هنوز به ناپاکی آلوده نشده بود. وجودم پاک بود، عقلم پاک بود.

آه ای زیبای زیبایان چه کنم، نفس بر من غالب شد و تو خود حال مرا می بینی، شیطان را به دوستی برگزیدم و تو روزگارم را می بینی ولی هرگز از روی طغیان سر از فرمانت نپیچیده ام هرگز از روی عمد برخلاف دوستی ام عمل نکرده ام! هرگز.

خود می دانی حتی آن هنگام که طعم گناه از دهانم زایل نگشته بود فکر تو آن را تلخ می کرد که هرگز گناه لذّت نداشته است. خود می دانی همواره پشیمان بوده ام، ولی چه کنم که وجود کثیفم را شیطان مسلّط شده است.

هر گاه خواسته بودم سیلی به رخ شیطان زنم این نفس جلویم را گرفته بود، آری خود می دانی روزگاری پاکترین و صادق ترین بودم، شبها به لبخندی می خوابیدم و صبح ها به لبخندی دیگر بیدار می شدم، شب و روزم با تو می گذشت و حالا، رانده از هر جا، مانده از هر چیز، پشیمان از هر کار به درگاهت آمده ام.

می گفتند تو به این سرزمین آشنایی، در این جا دوستان زیادی داری، می گفتند به اینجا نظر داری و من سر ازپا نشناخته به اینجا آمده ام، شتاب داشتم تا به اینجا برسم.

پا برهنه، جامه دریده، چشم گریان، با تنی ریش به اینجا رسیده ام. چشمانم کم سو گشته اند، پاهایم مجروح است. دلم پریشان است آیا تو مرا خواهی پذیرفت؟ آیا برای وصالت مهریه ای بالاتر از این خواستاری؟ بس کی بر من ناتوان نظر خواهی افکند؟ پس کی مرا خواهی پذیرفت؟ همة خوبانت را قبول کرده ای و من بیچاره بر درگهت نشسته ام که چه کنی. آیا وقتی خونی در بدنم در جریان است، روحی در تنم باقی است، تو مرا می پذیری، حاشا وکلا!

تا دستانم می جنبد، قلبم می تپد تو مرا هرگز قبول نخواهی کرد.

پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید، ای نامردانِ جاهل مرا بکشید، ای خون فَوَران کن، ای تن پاره شو، ای چشم کور شو، بگذار دستانم بشکند، پاهایم قطع شود، مغزم پریشان شود. مگر تو این را نمی خواهی مگر تو این را قبول نمی کنی، پس تو می گویی چه کنم؟

بهای دیدنت را این جان ناقابل قرار داده ای، پس ای خصم مرا بکش.

به درگهت انتظار تلخ است. برای وصالت صبر نتوان کرد. مرا در انتظار مگذار، هر کس خواسته است به شیطان پشت پا بزند، هر کس می خواهد راه میان بر را انتخاب کند، هر کس خواسته است با تو دمساز شود، هر کس خواسته است با تو هم سخن شود به اینجا شتافته است و من از آنها تبعیت کرده ام. آیا مرا قبول خواهی کرد؟

هیچ کس وقتی بدن پاره پاره ام را دید گریه نکند. احدی چشم به بدن بی روحم دوخته گریه نکند. این تن جز قفس نیست. این بدن پوسته صدفی بیش نیست. مرواریدش را تقدیم یار کرده ام.

و حقش هم همین است.

بر من قبری نسازید، مرا از یادها ببرید. من نبودم، منی وجود نداشته است. می خواهم همه جز او مرا از یاد ببرند، می خواهم تنها باشم و شما مرا از این تنهایی باز ندارید. هر کس می خواهد بهترین راه را انتخاب کند باید بیشترین بها را بدهد. من نیز چنین کرده ام، پس مرا بر این ناراحت نشوید که بسیار سود برده ام

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:9 توسط آفتاب دل|

بنــام خــدا

 

شهادت

 

با خود می‌گفتم: از دوازدهم مرداد ماه 1360 چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا كه تو به آن پای ‌نهادی سوسنگرد نبود، شهري بود ويران  این شهر دروازه‌ای در زمین داشت و دروازه‌ای دیگر در آسمان. و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر بودی كه به كربلا باز می‌شد و جز مردانِ مرد را به آن راه نمی‌دادند. زمان، بادی است كه می‌وزد؛ هم هست و هم نیست. آنان را كه ریشه در خاك استوار دارند از طوفان هراسی نیست. جنگ ‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از فكه ؛ شلمچه...  دروازه‌ای به كربلا بازكند  . با خود می‌گفتم: جنگ بر پا شد تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود و محمد جهان‌آرا به آن قافله‌ای ملحق شود يا خيبري برپا شود حميد باكري به آسمانها پرواز كند و بدري برپا شود مهدي شهادت را چنان در آغوشش بفشارد كه گونه هايش از حرارتش سرخ شود جنگ بر پا شد تا از اروند به وسعت دريا راهي به كربلا باز شود.
مسجد جامع خرمشهر رازدارِ است و لب از لب نمی‌گشاید. از خود می‌پرسم: كدام ماندگارتر است؟  كوچه‌های ویران شده اش كه هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارند و یا آنچه در تنگنای این كوچه‌ها و در دل این خانه‌ها گذشت.
بعد از گذشت چندين سال از جنگ در ویرانه‌هاي دلم  چه می‌جویم

خاطره ها و راز ونياز كساني را كه هنوز هنوز است الهي العفو آنها چون تصويري ماندگار در چشمانم حك شده است يا شب زنده داراني كه فقط آمده بودند با اداي دين و تكليف از دروازه زمين به آسمان پر بكشند من ديگر از خاطرات به ياد مانده ام  كهنه‌تصویرهایی از مُشت‌های فروبسته و دهان‌هایی كه به فریاد باز شده‌اند؟ بر فراز پله‌های ویران، از روزنه پنجره‌ها، در لابه‌لای نخل‌های آتش‌گرفته... اي دل  چه می‌جویی؟ لوحی محفوظ كه همه‌ی آنچه را كه گذشته است بر تو عرضه دارد؟ این لوح هست، اما تو كه چشم دیدن و گوش شنیدن نداری.  هيجده سال واندي از آن روزها می‌گذرد و سيد محمدزينال حسيني (فرمانده گردان تخريب ل سيدالشهدا)  دیگر در اين جهان نیست. جوانی او نیز در شهر فكه شلمچه  مانده است، همراهان دیگرش اگر نام ببرم از حوصله زمان خارج است.

اي دل آن موقع كه دل باخته شدي 17 بهار را پشت سر گذاشته بودي و حالا آن را به بيش از 40 بهار رساندي ديگر آن خلوص كه در تصويرت داري را از دست داده اي خود را ميفريبي. نه دوباره ميخواهم امتحان كنم ببينم از بندهاي پيجيده به تنم ميتوانم رها شوم و آن روزها را دوباره تكرار كنم ميخواهم از قفس به نام جسم بگذرم و بر خاكي به سجده بيفتم كه وجب به وجب آن را با خون عزيزانم آبياري كرده اند.آن روزها مانده‌اند و باد زمان ما را با خود برده است. حقیقت همین است.
شقایق‌ها پژمرده می‌شوند، اما عشق و زیبایی ماندگار است. زمان بادی است كه به نخلستان آسیبی نمی‌رساند؛ غبار و خس و خاشاك را جا به جا می‌كند. از خود می‌پرسیدم: كدام ماندگارتر است؟ كوچه‌ها و خیابان‌ها، تصاویر، و یا آنچه در بطن این فضا روی داده است؟ دیدم كه این‌همه جز بهانه‌ای برای وجود و ظهور آدمی بیش نیست، همان‌سان كه حجاب‌های ظلمت و نور نیز بهانه‌ی تجلی حقیقت‌اند. دیدم كه جنگ بر پا شد تا هفده‌ساله ها، آرپی‌جی هفت بر شانه‌های عریانش بر گیرند و به نبرد تانك‌های دشمن بروند و همه‌ی عالم بهانه‌ی ظهور همین حقیقت است. جنگ بر پا شده تا از این خاك دروازه‌ای به كربلا باز شود و مردترین مردان در حسرت قافله‌ی عشق نمانند... و چنین شد
.

آیا سرزمين جنوب به همین خانه‌ها و خیابان‌ها و كوچه‌ها و نخلستان‌هایی اطلاق می‌شد كه در آتش كینه‌ی متجاوزان سوخت و يا خطه‌ای است كه جوانان 17 ساله ها  مبعوث شدند تا حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر كنند.

و به‌راستی آیا زیباتر از این راهی وجود داشت كه خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده‌اند و مگر آن متاع ارزشمند را جز به بهایی چنین گران می‌توان خرید؟

اي دل پس از آن‌همه دویدن‌ها و بالا و پایین رفتن‌ها و ترس‌ها و اضطراب‌ها كه در گیر و دار نبرد با دشمن روی می‌كردي، وقتی  نماز می‌ ايستاد حس می‌كردي كه به مقصد رسیده‌ای، و این احساس عین حقیقت است. تو نتوانستي وارد حريم امن الهي شوي  اما دوستانت كه این حقیقت را به یقین آزمودند، دیگر درنگ نكردند و رفتند اي دل  بر تو هم درنگ جايز نيست همه آنان كه رفتند ساكنان شهر آسماني شدند و تو از ياد بردي گذشته ات و در بازار داغ معصيت نشستي و لذت بردي جهنم را از ياد بردي و لذتهاي دنيا را محكم گرفتي.

همه می‌انگارند كه فرصتی پایان‌ناپذیر برای زیستن دارند، اما چنین نیست و بر همین شیوه، ده‌ها هزار سال است كه از عمر عالم گذشته است. یعنی بقا و جاودانگی را در اینجا نمی‌توان جست و هر كس جز یك بار فرصت گوش سپردن به این سخن را نمی‌یابد. همه می‌پندارند كه فرصتی پایان‌ناپذیر برای زیستن دارند، اما فرصت زیستن، چه در صلح و چه در جنگ، كوتاه است، به كوتاهی آنچه اكنون از گذشته‌های خویش به یاد می‌آوریم.

یك روز آتش جنگ ناگاه جسم شهرمان را در خود گرفت. آن روزها گذشت، اما این آتش كه جنگ در جسم ما افكنده جز با مرگ خاموشی نمی‌گیرد.  انان كه راه شهادت برگزيدند اكنون به سرچشمه‌ی جاودانگی رسیده‌اند. آنان خوب دریافتند در جایی كه هیچ چیز جز لمحه‌ای كوتاه نمی‌پاید، برای جاودان ماندن چه باید كرد. سخن عشق نه فقط پیر و جوان نمی‌شناسد، بل جوانان كه نسبت به ملكوت جدید العهدند و هنوز به اعماق این چاه فرو نیفتاده‌اند و ثقل خاك زمین‌گیرشان نكرده است، گوش و چشمی گشوده‌تر دارند.

آنان كه  شقایقی خون‌رنگ و داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های دلشان را قفسی درهم‌شكسته ميدانند كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای دل باز كنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند كه در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنكه گردن‌ها را باریك آفریده‌اند تا در مقتل كربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند كه حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنكه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، كه كره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز كرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های كوچك كه به كوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنكه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد..

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:54 توسط آفتاب دل| |


Design By : Night Skin